تاريخ : 24 / 3 | 15:29 | نویسنده : مامان سارا

از بچه نوشتن و برای تولد چون تویی نوشتن به سختی همون لحظه هاییه که دلت پر می کشه برای بازیگوشی و بهت می گیم هیس!!! ...و به شیرینیه اون نگاه پر مهر و پر رمز و راز توست وقتی همه چی آرومه! ...  و به قشنگی چهره خیس عرق و لبهای شکلاتی و موهای ژولیده و به دست باد سپردهء توست وقتی تو زمین بازی تو پوست گر گرفته ات نمی گنجی! ... آره خوب! آدم  باید خیلی حرفها داشته باشه که با دخترک 5 ساله اش ،‌ تو روز تولدش بزنه ! خیلی بیشتر از اونهمه حرفی که تو طول روز از آدم می کشی !! نمی خوام بگم که تو اولین و تنها طعم شیرین زندگیم بودی ، اما  می خوام بدونی که تو طعم شیرین اولین تجربه های مادر شدنم بودی ...

  1. اولین باری که چشمهایم  به چشمهای سیاه و درشتت تو صورت گرد و پف دارت تلاقی کرد ، فکر کردم ، مادر شدن قشنگترین حس دنیاست  ...
  2. اولین باری که با صدای گریه ات تو خواب و بیداری از جا پریدم ، فکر کردم مادربودن بزرگترین مسئولیت زندگیه  ...
  3. اولین باری که دستهای کوچولویت رو دور گردنمون حلقه کردی و خودت رو بین من و پدرت جا کردی فکر کردم بچه یعنی ضلع سوم مثلثی واحد ...
  4. اولین باری که با ناز و ادای دخترونه صورتم رو تو دستت گرفتی و اولین بوس بچه گونه رو روی گونه ام کاشتی ، فکر کردم هیچوقت از بوسیدن و لوس کردنت خسته نمی شم!
  5. اولین باری که بی هدف رو کاغذ سفید خطوط نا مفهوم و درهم کشیدی و بعدش هم با اشتیاق تمام ، مداد و کاغذ رو بردی سمت دهنت ... فکر کردم یعنی میشه یکروز اسم قشنگت رو با دستهای خودت رو کاغذ بنویسی و چه زود رسید اونروز !
  6. اولین باری که با جمله های کوتاه سعی کردی حرف زدن رو تجربه کنی  ... فکر کردم مهمترین کار دنیا رو داری انجام میدی! و حالا این مهمترین کار ، ‌همچنان بی وقفه ادامه داره!
  7. و ... اولین باری که با لباس چین دار تی تیش مامانی و کفشهای صورتی پاپیون دار و کلاه توری ،‌ ترگل ورگل به اتفاق رفتیم میهمانی ، فکر کردم دختر داشتن مثل نگهداری از یک جواهر قیمتی می مونه ، هیچوقت از مراقبت و نگهداریش خسته نمی شی!!!

پست تولد ادامه دارد ...



تاريخ : 24 / 3 | 15:28 | نویسنده : مامان سارا

صرف نظر از عنوان اغراق آمیز پست که شاید یک جورایی بار منفی داشته باشه ، شروع مدرسه برای مادرهای کم تجربه و تک فرزند به خودی خود التهاب آور و نگران کننده است چه رسد در مواجهه با عناوین تازه ای مثل پیش دبستانی یک و پیش دبستانی دو!!  ... شاید خیلی هاتون بگین خوب که چی؟ مدرسه رفتن که دیگه دغدغه نداره ! یک دسته چک بگذار تو کیفت و یکهفته شال وکلاه کن و چند تا مدرسه حول و حوش خونه  یا محل کارو بررسی کن! چیزی که زیاده مدرسه ! دوزبانه ، سه زبانه ! نمونه مردمی ، انتفاعی ،  غیر انتفاعی  با انواع و اقسام  کلاسهای متفرقه آموزشی مثل موسیقی و باله و زبان و خلاقیت و نقاشی و غیره و غیره  ... اگرهم از نظام آموزشی خوشت نمیاد ؟ خوب راه باز و جاده دراز برو تو مدارس فرنگ و خارجه بچه ات رو ثبت نام کن! ... چندان خاطره خوشی از دوران مدرسه نداری ؟ خوب برو یک مدرسه پیدا کن که محیطش شاد باشه و جو سنگینی نداشته باشه ... یا اصلا چه اصراریه که بچه  به این زودی بره مدرسه ، بذار یک مدت دیگه از دوران خوش و  برگشت ناپذیر کودکیش لذت ببره ،  گیریم که یک کم دیرتر با درس و مدرسه آشنا بشه ، چیزی که از چیزی کم نمیشه ... قرار نیست بیست سال دیگه ازش بپرسن چند تا پیش دبستانی رفتی؟ یا تو شش سالگی چند تا زبان بلد بودی؟ ... شاید هم به گفته خیلی از نظریه پردازها و کارشناسان اهل فن نشه این واقعیت رو ندیده گرفت که   پایه های آموزش درست در همین اوان کودکی شکل می گیره و از قابلیتهای یادگیری در سنین بالاتر به تدریج کاسته میشه و هر چه بیشتر به آموزش بچه پرداخته بشه ، مسیر پیش رو برای بچه و والدین هموارتر و کم دردسر تر خواهد بود ... گیریم که بچه آدم بهترین مدرسه تو بهترین منطقهء یکی از کلان شهرهای صنعتی نره ، گیریم که شهری که تویش زندگی می کنه تا دنیای مدرنیزه و پیشرفتهء امروز یک هوا فاصله داشته باشه ... گیریم که فرهنگ اشاعه شده تو فضای دور و برش ناخالصی زیاد تویش داشته باشه ... گیریم که ... دلت هری بریزه وقتی به جدا شدنش تو یک دنیای هزار رنگ و نا امن و بی رحم فکر می کنی!  ... بالاخره که باید برن پس بگذار از یک ماٌمن آرام و مطمئن به اسم خانواده دلش قرص باشه ... کافیه بدونه که هروقت  پشت سرش رو نگاه کنه چشمان نگرانی هست که همیشه مراقب و تکیه گاهش باشه و زانوهای خاکی و چشمهای پر اشکش رو پاک کنه و دوباره به رفتن تشویقش کنه ... به هر حال که برای رسیدن ، اول باید رفت!



 



تاريخ : 24 / 3 | 15:28 | نویسنده : مامان سارا
  • زندگی مثل گل یا پوچ می مونه ... تا مشتش برایت باز نشه نمی دونی چی توشه! تا انتخابش نکنی آشکار نمیشه اما یکبار بیشتر حق انتخاب نداری ... بهت فرصت دوباره نمیده ... اما همیشه یک شانس 50 درصدی برایت حی و حاضره فقط باید پیدایش کنی و دل خوش داری که دور گردون به کام توست حتی اگه کامت رو شیرین نکنه! ... دخترک مشتهای کوچولویش رو دراز می کنه سمت مامانش و با کلی ناز و ادا می گه :  "زود بگو تو کدومه؟" ...  بی هدف می گی اینه! ... بازش می کنه ! خالیه! ... حس می کنه ناراحتی! زود دست دیگه اش رو میاره سمتت و یک بادوم درشت از کف دستش می گذاره تو دهنت و می گه : "ایناهاش! حالا بخند!! دیدی بیخودی ناراحت بودی!!!!!!!!"


ادامه مطلب
تاريخ : 24 / 3 | 15:24 | نویسنده : مامان سارا

مهم نیست تو به حرف بچه ات گوش می کنی یا اون به حرف تو گوش (ن)می کنه!  ... مهم نیست تو خونه سیستم فرزند مداری حکم فرماست یا منطق مداری ! ... مهم نیست خودت رو در اولویت آخر می بینی ! یا اصولأ وقت نداری خودتو  ببینی! ... مهم اینه که رابطه مادر و فرزندی اینقدر صمیمانه و دوستانه باشه که هر وقت کار اشتباهی می کنه ، پیش از اینکه تو حرفی بزنی ، اون نگران خدشه دار شدن این رابطه خاص و افلاطونی باشه ! 



ادامه مطلب
تاريخ : 24 / 3 | 15:14 | نویسنده : مامان سارا

شروع 6سالگی معمولأ با خیل عادتهای ترک شدهء کودکانه همراهه و احساس بزرگ بودن و شبیه شدن به مادر و پدر ... 6سالگی یعنی شروع خاطراتی که تاثیرش می تونه تا پایان عمر با آدم باشه ... یعنی سنی که بیشتر از هر دوران دیگه ای قابلیتهای یادگیری درش به اوج می رسه ، یعنی عطش سیری ناپذیر برای دانستن و آموختن ... یعنی تو بگو ، تا من بپرسم! ... یعنی  تکرار هر آنچه دیده و شنیده شده ...  یعنی هنوز صندلی وسط رو برام خالی بگذارین!



ادامه مطلب
تاريخ : 24 / 3 | 15:10 | نویسنده : مامان سارا

امروزه روز همه بلدن برای کوچکترین واکنش های رفتاری بچه اشون تو کتابهای روانشناسی دنبال راهکار بگردن و شاید خیلی از اصول اولیه رو هر آدم نیمچه تحصیلکرده ای فوته آبه ...  بعدش موقع عمل که می رسه شاید چاره ای نمی بینه جز اینکه همون برخوردی رو بکنه که بیست و اندی سال پیش با خودش شده !... هنوز کم نیستن مادرهایی که بچه رو با ترس و تشویش و تهدید کنترل می کنن و لازم باشه بچه رو از پدرش هم می ترسونن (شاید با این تعبیر که بالاخره بچه باید از یکی حساب ببره!)  و بچه های امروزی اما شاید با آی کیوی بالاتری از والدینشون به تدریج در تقابل با محیطشون برمیان و یاد می گیرین که این ترس رو یک جای دیگه و  به شکل دیگه ای تعمیم بدهند ... ترس از تنهایی ، ترس از تاریکی ، ترس از جاموندن ، ترس از دیده شدن و شاید بعدتر نگرانی و ترس از شکست و ناتوانی یا حتی ترس از تجربه ناکامی و سرخوردگی ... ترسی که با نهادینه شدن در ضمیر ناخودآگاه طفل ، شاید استقلال و اعتماد به نفس فردی کودک رو هم متزلزل میکنه ...

داشت  نقاشی می کرد،  با قدرت و اعتماد به نفس تمام ... از همون بارهای اول که مداد و قلم تو دستهای کوچلویش جا گرفت ، هیچوقت از خطوط کم رنگ و بی جان خوشش نمیومد ... دوست داره تاثیر قلم روی کاغذ تا حد ممکن پر رنگ و محسوس باشه . بهش گفتم میشه نوک مداد رنگی رو اینقدر فشار ندی؟ می ترسم ورق نقاشیت  پاره بشه ... دخملک سرش رو از روی کاغذ بلند کرد و با خونسردی گفت : " نترس مامی مباظبم! مامانها که نباید بترسن!"

در بدو ورود به یک دستشویی عمومی پایش رو می گذاره رو یک سوسک نسبتأ درشت نیمه جان و با هیجان میگه سوسکه مردید!(به ضم میم) ... دوسه تا دختر جوان در حال پیرایش و آرایش جلوی آینه جیغشون بلند میشه! ... دخترک هم به تبع اونها جیغ می کشه ، بعد می پرسه میشه بازهم سوسک بیارین من لهش کنم بعدش شما هی بترسین؟؟؟



تاريخ : 31 / 6 | 12:11 | نویسنده : مامان سارا
تاريخ : 17 / 7 | 8:09 | نویسنده : مامان سارا

لازم نیست روانشناس کودک باشی تا بتونی مادر یک کودک متعادل باشی ... مجبور نیستی چند صد مقاله روانشناختی و کلید رفتار با کودک رو دوره کرده باشی برای چگونگی برخورد مناسب با بچه ات! ... کی گفته که باید تمام وقتت رو برای بازی و آموزش طفلکت صرف کنی تا یک بچه شاد و سرزنده داشته باشی ... هیچ دلیلی نداره که همیشه با یک وجدان معذب و تحت فشار ،  فکر کنی که بچه ات تو همه چیز باید بهترین باشه و  دائم بهش تلقین کنی که تو عالی هستی و همیشه باید برجسته باشی ، بعد از این طریق بهش استرس وارد کنی که اگه یک روز یک جا ، خدای نکرده یک وقت تو کاری بهترین نبود حتما یک جای کارتون ایراد داشته! ...  آدم هر چقدر هم اینجا و اونجا بخونه و ببینه و بشنوه ، باز نمی تونه و نباید دنبال مقایسهء خصوصیات رفتاری و واکنش های بچه خودش با دیگران بگرده ، یک همچین قیاسی می تونه منجر به افتادن تو  یک چرخه معیوب بشه که نتیجه ای جز سردرگمی نداره ...

درسته که هر بچه ای خصوصیات منحصر به فردی داره اما محبت و خشونت برای همشون یک معنی داره ...

درسته که قابلیتها و استعدادهای ذاتیشون متفاوته ولی بچه بی استعداد وجود نداره.

درسته که همه کارهاشون خوب نیست ... درسته که گاهی با کارهاشون یورتمه می رن رو اعصاب آدم ، اما وقتی صحبت از بچه است ، بد معنی نداره! ... (شاید بچهء بد ، بدترین جملهء دنیا باشد!)

درسته که وقتی بزرگ بشن یادشون می ره که کی براشون چه کار کرده اما باورهایی که باهاش بزرگ میشن رو یادشون نمی ره .

درسته که گاهی به دنبال راههای گریز از هیاهو دلت لک می زنه برای یک لحظه به حال خود رها شدن و کَس هیچ کس نبودن ... اما خیلی زود می رسه روزی که دلت پر می کشه برای در آغوش کشیدن و هم نشینی  بچه بزرگسالت!

درسته که تو  مرکز انتقاد و ایرادی و بچه کانون توجه و توقع اما لازم نیست زیاد به مغزت فشار بیاری برای بهتر شدن و پیشرفتش ، کافیه راههای رسیدن به آرامش و تعادل و تعامل با محیط اطرافش رو یاد بگیره بقیه اش دیگه مثل منوی کامل غذای روح و جسم با خودش میاد ! ...  برای باورش می تونی گاهی چشمهایت ببندی و مشامت رو پر کنی از عطر و بوی گذر تند و بی صدایش ...

... در مقدمه کنوانسیون حقوق کودک آمده است که: « کودک باید در فضایی سرشار از خوشبختی ، محبت و تفاهم بزرگ شود ». نمی دونم تا چه حد میشه چنین شرایطی رو برای کودکان فراهم کرد یا اصولا این کار شدنی هست یا نه !!!! ولی حتما میشه کودک را طوری پرورش داد که خوشبختی رو در وجود خودش جستجو کنه و همه چیزرو همانطوری که هست دوست داشته باشه ، نه همانطوریکه می خواد ...... روز جهانی کودک بهانه ای برای ورود به جهان کودکان است؛ برای ورود به این جهان باید آگاهی های خود را فراموش کنیم و با ناآگاهی های کودکانمان همراه شویم. آموختن زبان کودکانه نیز قدم بعدی است ...

ومطلبی از کودکان امروز ... "مهم پرورش روح کودکان امروز است، که در این فضای ... فقط جسمشان رشد میکند ..."

روز جهانی کودک ... برکودکان معصوم مبارک باد.

 

 



تاريخ : 13 / 6 | 10:14 | نویسنده : مامان سارا

یک دختر شیرین زبون و پرانرژی و شنگول و سرحال داری که...

هر چی می خوایی پا به پایش بخندی و بازی کنه و سرگرمش کنی... کم میاری, هرچی می خوایی به فکر امرور و فردا و فرداهایش باشی... کم میاری, هرچی می خوایی به فکر آموزش و اصول درست تربیتی و روابط اجتماعیش باشی... کم میاری, هرچی می خوایی باهاش مثل بزرگها رفتار کنی و شخصیتش رو کاملا مستقل و مجزا در نظر بگیری... کم می یاری, هرچی می خوایی بایدها و نبایدها رو بهش تفهیم کنی تا خودش قدرت تصمیم گیری پیدا کنه.. کم می یاری, هر چی می خوایی برایش وقت بذاری و از باهم بودنها و باهم خندیدنها و باهم زمزمه کردنها و پروژه های مشترک داشتن هاتون لذت ببری ... کم میاری, تمام این فکرها رو کردی.. تمام این راهها رو رفتی... نه اینکه بی نتیجه باشه ولی اونی نیست که همیشه تو ذهنت تجسم می کردی...

وقتی دخملت هنوز صبح ها به وقت جدایی بی تابی میکنه تا تو برگردی... وقتی دردونه پرشرورت تا پاسی از شب تو چشمهای خسته و بی خوابت دنبال بارقه شادی و خنده می گرده وقتی کوچکترین اشتباهی تومحیط اطراف از چشمهای کنجکاو و ریزبین یکی یکدونه ات دور نیست تا به موقع و به جایش عینا بهش عمل کنه وقتی بعداز کلی دویدنها و قایم شدنها و پیدا شدنها و کشفیات تازه کردنها و... بدون توجه به نفسهای به شماره افتاده تو و عقربه های خستگی ناپذیر ساعت( که تو را هر لحظه برای انجام کارهای عقب افتاده ات نا امیدتر میکنن), عروسک بازیگوش هنوز خندون و پرانرژی رو دو تا پاهایش بالا و پایین می پره و میگه مامی: بازم,؛ بازم, دوباره... وقتی برای اینهمه پروژه های کوتاه و دراز مدتت کلی وقت کم میاری و هرروز از برنامه های پیش بینی شده ات بیشتر فاصله می گیری تازه می فهمی که چقدر کم آوردی... تازه می فهمی که باید سرعتت رو بیشتر کنی...

با همه اینها عروسک نازم, گوهر نابم... تو تنها دلیلی برای بودن و رفتن!   

 



تاريخ : 30 / 2 | 11:43 | نویسنده : مامان سارا

مادر بودن, مسئولیتها و دغدغه های خاص خودش رو داره و اینقدر پرمشغله و سرگرم کننده است که شاید آدم هیچوقت فرصت فکر کردن به خیلی چیزها رو نداشته باشه, فرصت فکر کردن به اینکه مثلا اگه بچه ام از جنس مخالف بود چی می شد یا رابطه ام با وروجک پراحساسم دستخوش چه تغییراتی می شد؟! از فاصله ها و ارزشهای اجتماعی که از همان اوان کودکی مرز خاصی بین دختر و پسر قائل میشه بگیر تا احساسات خاصی که کم کم به بچه القاء میشه به واسطه آماده شدن برای مرد یا زن کامل بودن! شاید عادت کردیم که بگیم گریه نکن پسرم گریه مال دخترهاست! عروسک میخوای چکار؟ عروسک بازی مال دخترهاست! یا ماشین بازی خوب نیست چونکه شما دختری! تفنگ به دردت نمی خوره تفنگ بازی مال پسرهاست! و نهایتا این میشه که دختر بشه آیینه مادر و پسر نسخه برابر اصل پدر! هر چند که امروزه روز, عوامل محیطی و اکتسابی شاید موثر تر بشه از....

این میون تجربیات شیرینی هست که شاید تنوع و گستردگیش تو دختر دارها خیلی زودتر نمود پیدا میکنه!.... دختر داشتن:- یعنی تجربه استفاده مشترک از اختصاصی ترین وسایل شخصی آدم که شاید تا آخرین روزهای حیات ادامه داشته باشه!

-         یعنی حالا حالاها میتونی دلخوش داری به نوازش موهای نرم و لمس پوست لطیفش زیر دوش حمام...

-         یعنی تا دلت میخواد وقت بذار برای چرخیدن تومراکز خرید و لذت بردن از خرید انواع زیورآلات و گلسرهای رنگی و جینگل فینگیل وعطش سیری ناپذیر برای کفش و لباسهای پررزث و برق و تیتیش مامانی!

-         یعنی حس حضور مشترک در هر مراسمی از هرنوع و هرقبیل... حتی لحظه هایی که بی نصیبی از مصاحبت همسر...

-         یعنی حالا حالاها مادری کن! یعنی حالاحالاها آغوش بی دغدغه و گوش شنوا برای رازهای مگو و نجواهای صمیمی!

-         یعنی دیروز خودت با امکان بازسازی و ارتقاء و همگام شدن در کوتاهترین مسیر ممکن!

-         یعنی دلگرم بودن به تیکه گاهی مطمئن به دستانی که هرگز تورا پس نخواهند زد و حضور پررنگی که همیشه تو را همانگونه که هستی می خواهد و اگر شانس بیاری میتوانی الگو و ایده آل بمانی برایش....

-         یعنی حس حضور همدم و مونسی از جنس خودت با همان قابلیتها و به همان وسعت!... کاملتر و امروزی تر اما وپرانگیزه و پویا!

مهم نیست فردا میشه سنگ صبورت یا نه! مهم نیست یک روز بشه عصای دستت یا نه,... مهم نیست به دلنازکی توباشه یا نه! مهم اینکه که تمام دلخواسته هایت رو تو وجود لطیف و شکنده اش جابدی! بی هیچ حس ندامت و پشیمانی برای فرداها!

عزیزم دختر نازم برایت فرداهای بهتر و بهتری را آرزومندم, آرزودارم وقتی بزرگ شدی یک مادر نمونه و یک بانوی متشخص برای خانواده و همسر و دوستان و آشنایان و همچنین جامعه باشی.



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد