فقط با تو
دخترم نمیدونم کجای زمان گم شدم که نفهمیدم کی و با چه سرعتی این روزها و دقیقه ها گذشتند تا اینکه تو ١٤ ماهه شدی . تو یادت نمیاد اما من یادم میاد که از روی سه تا پله آخر آزمایشگاه پریدم و اصلا حواسم نبود که تو رو دارم.رفته بودم که آزمایش بارداری بدم ولی از رو سه تا پله پریدم ولی وقتی نتیجه مثبت رو گرفتم یه دفعه تبدیل شدم به یه مامان یه مامان واقعی که اونقدر با احتیاط از پله ها بالا رفتم که اگه کسی اومدن و رفتنمو مقایسه میکرد میگفت حتما یه مشکلی دارم . تو یادت نمیاد اما من خوب یادمه که چقدر باهم به اداره رفتيم و و من برات از همه چیز حرف میزدم.از برگ ریزون پاییز تا غروبای سرد زمستون . تو یادت نمیاد ول...
نویسنده :
مامان سارا
10:11
یادگاری طلایی
دخترم خوب گوش كن اول ) به آینده فکر کن ولی نگران آینده نباش و غصه آینده رو نخور.و بدون که آینده هر آدمی ماحصل کارهایست که اون آدم تو گذشته و حال انجام داده است .پس امیدوارم همیشه مراقب اخلاق و رفتار و کردار خود باشی . دوم ) شادی هایت را معطوف به بودن در کنار فرد خاص یا مکان خاصی نکن ... هر جایی که هستی حس خوبی داشته باش و با هر کسی که هستی نکات مثبتش را پیدا کن. و هر کسی را همانطور که هست بپذیر. تو میتوانی خودت را تغییر بدهی و بر روی دیگران تاثیر بگذاری ولی نمیتوانی کسی را تغییر بدهی . سوم ) همه ما جزیی از کائناتیم و لایق بودیم برای خلق ...
نویسنده :
مامان سارا
9:35
اندر احوالات ما
دخترم بزرگ شدي لالايي هام يادت نره چه قدر برات قصه بگم دوباره خوابت ببره چقدر نوازشت كنم تا تو به باور برسي اين دو تا دستاي منه تو اون روزاي بي كسي لالايي هام يادت نره لالايي هام يادت نره ...
نویسنده :
مامان سارا
10:42
می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
دخترم ! تو نهال کوچکی هستی که در باغچه زندگیم رشد می کنی . همچو باغبانی به پایت شیره جانم را می ریزم و در انتظار شکوفه دادنت بی قرارم. تو قد می کشی و بزرگ می شوی و هر روز مستقل تر! اما من شکسته تر و به تو محتاج تر. امروز تو در آغوش من جای می گیری و دور نیست فردایی که دستان نیازمند من در دستان تو جای گیرد. امروز تو برای بلند شدن و ایستادن نیاز به دستان من داری و فرداها من برای استوار ماندن به بازوی تو نیاز خواهم داشت. امروز با هر خنده تو روح زندگی در کالبدم دمیده می شود ولی آیا فردا اشک من دل جوان تو را کمی نرم خواهد کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
نویسنده :
مامان سارا
10:39
در عجبم
در شگفتم كه چگونه اينچنين عاشق موجودي شده ام كه هنوز حتي اسمم را نمي گويد. چگونه در هر نفسش زندگي مي كنم در حاليكه با نفس هاي من زندگي گرفت . و چطور به او وابسته گرديدم در حاليكه زماني تنها با رگ باريكي به من و بعد به زندگي وابسته بود. راستي چي شد چجوري شد اينجوري عاشقت شدم شايد مي گم تقصير توست تا كم شه از جرم خودم ...
نویسنده :
مامان سارا
10:36
لبخند بزن عزيزم
زندگي کن و لبخند بزن به خاطر آنهايي که با لبخندت زندگي ميکنند ...
نویسنده :
مامان سارا
9:55








